آن که باور بی دریغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه ی اعجاز پس پشت می گذارم
به جز آهِ حسرتی با من نیست :
تبری غرقه ی خون بر سکوی باور بی یقین و
باریکه ی خونی که از بلندای یقین جاری ست.
اکنون که سراچه ی اعجاز پس پشت می گذارم
به جز آهِ حسرتی با من نیست :
تبری غرقه ی خون بر سکوی باور بی یقین و
باریکه ی خونی که از بلندای یقین جاری ست.
لینک ثابت
نوشته   توسط شاید خودم