تبليغاتX
من مرگ را سرودی کردم
Sun 18 Feb 2007

هی با توأم..

پیدات کردم

اگه صدامو می شنوی سر جات بشین و به حرفام خوب گوش کن

من تو رو می شناسم توهم خوب میدونی چه حالی ام (میخوام یه کم خستگی در کنم )

الان به چی فکر می کنی؟ تا حالا چه کارا می کردی؟ میدونم...

تو یه کم گوش کن...به قول ف با صدای بی صدا می خوام واست بگم

یا به قول صادق عینکی یه سری از دردها تو زندگی هست که مثل خوره روح آدم رو میخوره و آدم نمی تونه چیزی بگه (روح اکسپایر شد )

از وقتی ندیدمت خیلی چیزها عوض شد وبعد از یه مدت دوباره روز از نو،خیلی تر از چیزهام همون عوض باقی موندن "خوب و بد و زشت و زشت"

پیپ می کشی؟ یه چند دقیقه ای می تونی خودتو با دود بازی سرگرم کنی(درود به کاپتان اسماچ)

عمر امشب داره تموم می شه

می بینمت

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Fri 16 Feb 2007

..فرا رسیدن نهیلیسم را خوش آمد می گویم

از جمله اساس آراء ن ی چ ه در باب همین موضوع:

هيچ نظم و ساختار عيني در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاري كه ما به آنها مي‌بخشيم.

2ـ اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمامي ارزش‌ها بي‌پايه‌اند و عقل ناتوان است. هر اعتقادي به صحت و درستي چيزي، ضرورتاً نادر است، چون جهان حقيقي وجود ندارد.

والاترين ارزش‌ها، خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست و چراها پاسخي نمي‌يابند


 

ارزش های اخلاقی که داره مردم رو پاره می کنه در این جا بدین شکل معنا می شود:

"ارزش‌هاي اخلاقي ما كاملاً وابسته به زمان و مكان است و شما به هيچ وجه ركن وثيق و يك معيار استوار براي توجيه گزاره‌ها و مقوله‌هاي اخلاقي در دست نداريد"

 

پس وقتي معياري وجود ندارد، عمل خوب يا بد كاملاً دل‌بخواهي خواهد شد

 

زندگی تو و شکل نوشتاری اون:

 

" نكته‌ي بسيار مهمي كه نيهيليسم اگزيستانسياليست به آن قائل هستند، اين است كه، حتي اگر هم بتوانيم معنايي براي زندگي قائل شويم، اين معنا كاملاً فردي است و قابل انتقال به ديگري نيست"

 

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Fri 16 Feb 2007

گاه آنچه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است

تو با بقیه چه فرقی داری؟

چرا احساس می کنی از بقیه بهتری؟

چرا فکر می کنی بیشتر از همه می فهمی؟

ببین می تونی به این سؤالها جواب بدی؟؟؟اگه جواب نداشتی بدون داری خودتو خر می کنی

ما همه احتیاج به یک چیز داریم که آن زبانی است که در صداقت خود،ما را از خاموشی بیرون کشد و بگذارد ازآنچه که در بندمان کشیده است سخن بگوییم..

 

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Sat 10 Feb 2007

در اینجا چهار زندان است،به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

...من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم

...من اما نیمه های شب زبامی بر سر بامی نجستم

 

در اینجا چهار زندان است،به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر میکشد فریاد

...من اما در زنان چیزی نمی یابم،گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش

...من اما در دل کوهسار رویاهای خود،جزء انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی که می رویند ومی پوسند ومیخشکند و می ریزند با چیزی ندارم گوش

...مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان میگذشتم از فراز خاک سرد پست

                                                                          جرم این است

                                                                                              جرم این است

"ا.ش"

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Fri 9 Feb 2007
...برگردم

 

 

 

 

وقتي روزمرگي مخالفت آدم را به ابتذال

مي‌كشاند و خشم را تبديل به رنجش و

بي‌حوصلگي مي‌كند، آدم چه‌گونه مي‌تواند

بنويسد؟

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم 

Thu 8 Feb 2007
سکانس پایانیاینجا خانه ی ماست/مهد یادگیری تمام چیزهای خوب دنیا

سرچشمه ی سرکوب نبوغ و اندیشه / محبت های پر رنگ مایل به مات در اینجا به زشت ترین نوع خود نقش میبندد   تظاهر بیداد می کند (مثل هیچ شکل دیگر)                     نوازشهای گرمی که از سردی روزگار بر سرت میکشند تا  لبریزت کنند/

اما من خانه ای نمیسازم که سقفش را پیسوز قحطی پوشانده باشد

شبهای خانه ی من به سیاه زخم محزون بیحرکت مانند نیست           اما من خانه ای نمیسازم..  

 

...وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
           چكيده‌ست بر خاك سه قطره
خون

                                                            "ص.ه" 

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Tue 6 Feb 2007

الان یه پست نوشتم همه ی جلبکای مغزیم توش بود ولی پاکش کردم چون پاکش کردم،اگه پاکش نکرده بودم اینجا بود و میتونستی بخونیش حالا چون من پاکش کردم نمیتونی بخونیش،میتونی بعداً که یه پست گذاشتم بخونی....اگه دیگه پاکش نکنم..پاک کردن..پاک نکردن..پاک کردم..پاک نمیشه..پاکش کن..ضخامت پاک کردن..ظرافت پاک نکردن..زیبایی پاک کننده..شاید پاک بشه اینطوری

اصلاً چرا باید پاکش کرد؟؟خوب وقتی داری مینویسی حتما چیزی بوده که داشتی مینوشتیش...نوشتن..ننوشتن..نمی نوشتن..مینوشتن..تکرار نوشتن

زندگی کردن یه جور رهبری یه ارکستر که هر چقدر بیشتر موسیقی زندگیتو بلد باشی قشنگتر میتونی اونو اجرا کنی ولی وقتی سوادشو نداری میدونی چی میشه؟؟

زندگیت فالش میشه

حالا تجسم کن این همه آدم دارن فالش اجرا میکنن...چه عصابی میخواد گوش کنی..گوش نکنی..گوشهاتو بگیر = به یه ورتم نگیر واسه خودت هر چی دوست داری بزن

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Fri 2 Feb 2007
اینو داشتم گوش میکردم گفتم اینجا بزارمش واسه خالی نبودن عریضه بد نیست(اولین باریه که تو عمرم نوشتم عریضه البته با این یکی میشه دو تا)

نکته : این ترجمه ست

برای هر چیزی برای هر مقصودی در زیر چرخ سپهر فصلی و زمانی هست 

  آری     زمانی      زمانی

میلاد و مرگ         رُستن و ر‌ْستن            

  زمانی                زمانی هست

زخم و التیام        خرابی و آبادی       لبخند و اشک     

 زمانی   آری    آری    زمانی هست

تنهایی سنگها با هم بودن سنگها           

در آغوش کشیدن ها و در آغوش نکشیدن ها

وصال و فراق       وفا و بی وفایی                               

  روزگاری    روزگاری ست

دو پارگی و یک پارگی     دم فرو بستن و سخن گفتن   

  عشق و نه عشق    جنگ و صلح

                                                 روزگاری    روزگاری ست

 رکوئیم برای دوستم اثر زبیگنف پرایزنر (وداع با کریستف کیسلوفسکی)

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Wed 31 Jan 2007

ريچارد رورتی فيلسوف معاصر آمريکا ضمن شرکت در سميناری که دربارة «وضعيت پسامدرن» تشکيل شده بود يادآور میشود که کلیه جلسات و سخنرانیها بر مسائل زير متمرکز است. کلية سخنرانان تأکيد داشتند که آرمان حقيقت و رؤيای اميدبخش معنای واحد را بايد رها کرد.

به گفتة همة آنها آينده ای درخشان در انتظار ما نيست. اما تنها خبر نويدبخش اينکه ما به اين نتيجه رسيدهايم که برای چيزی که وجودش بر ما محرز نيست مويه نکنيم. از اين رو نبايد رستگاری غايي را قابل حصول دانست چرا که ما گمشدگانی نيستيم که راه صواب را میجوييم. ريچارد برناشتاين در کتاب معروف خود، فراسوی عينیگرايي و نسبيتباوری ، از اضطراب دکارتی سخن به ميان میآورد و میگويد در عصر حاضر ما در بیسامانی، آشفتگی و هبا به سر میبريم و به هيچ روی قادر نيستيم که از سطح آب فرو رفته و بر پاياب بايستيم. از اين رو ژرفا و پاياب را بايد رها کنيم و در جايگاه خويش شناور گرديم. ديگر دنبال کردن ژرفا، عمق، مبدأ، اصل و تعين و قطعيت تلاشی است عبث و بیحاصل.

 

رورتی می­گويد برخلاف نظر فلاسفة معاصر، حقيقت چيزی نيست جز دريافت جامعه از مصلحت و صلاح خود به صورتی منظم و سامانمند. او  اعلام می­کند حقيقت به عنوان مجموعه­­، اعتقادات همگانی مصلحت، خير و صلاح جامعه را در درون خود حفظ می­کند. او می­گويد امروزه به جای سخن گفتن از عينيت و برون­ذات بودن امور و حقايق بايد از همبستگی (Solidarity) سخن به ميان آورد. به نظر او، کسانی که در پی احراز عينيت برای باورهای خود در تلاش هستند، چاره­ای جز توسل به معيارها و اصول متافيزيکی ندارند. اما برعکس آنها که همبستگی ميان جمع را جستجو می­کنند به سهولت قادر خواهند بود با تکيه به هنجارهای مطلوب در پيشگاه محکمة جامعه مدعای خود را به اثبات برسانند

رنه دکارت و پيروان او در قرن هفدهم به بعد پاسخهايي را به پرسش از اصل و مبدأ عرضه کردهاند، و مدعی هستند که ذهن آدمی، در پرتو به کارگيری درست اين روش، به دانش يقين دست خواهد يافت

اینهارو که میخونی به معلومات و اعتقادات بی حد و مرز خودت شک نکن مهم اینه که اعتقاد داشته باشی حالا به کی یا چی یا هیچی...خودت انتخاب کن...

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Mon 29 Jan 2007
درست ساعت پنج عصر بود

 

 با گوشهای ناشنواییتان این طور بشنوید :

"ما بی چرا زندگانیم

                             و آنها به چرا مرگ خود آگاه..

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  |