تبليغاتX
من مرگ را سرودی کردم
Sat 20 Jan 2007
شباهتهای دو شاخه so many questions
but no answers about me
where is my home
in my head it drones

where will I go
senseless wandering
no open door
nowhere to return
where will I go
where do I belong
where's the end of my way
where will I stay, where will I go?

My life is hopeless
Nowhere to turn
Where do I fit in
Where do I belong
I don't follow footprints
I wanna make my own
Wherever I go
There was someone else

The answer to this quest of life:
Will I find my way
To refresh my soul
Exchange for promises and hope
I'm wandering in tears,  
"New perspectives I will find                 

       - darkseed

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Wed 10 Jan 2007
 

بعضی وقتها دنبال یه چیزی میگردی یه کم بهت انرژی بده

یه کم احمقت کنه یه کم یه کم

ولی هرچی می گردی پیدا نمیکنی میدونی چرا؟  جنبه نداری جوابشو بدم

از یه طرف زجه هاتو میشنوی که داره پارت می کنه

از یه طرف لبخندهای جزامی بقیه رو می بینی

مثل این می مونه که دارن با سیخ داغ سوراخ سوراخت می کنن(مهم نیست از کدوم طرف معمولاْ جهتشو تو تعین نمی کنی)

  با خودت فکر میکنی چطوری  خودت رو نجات بدی(داد میزنی..میری یه گوشه غم باد میگیری..اعصابت گهی میشه..از همه متنفر میشی یا چیزی شبیه به این..احساس پوچی بهت دست میده..نا امید و بیچاره به بقیه نگاه میکنی..فکرهای بچه گانه..تصمیم های هرزه..تلاوت کفر....)

 اینطوری نمیشه خودت و نجات بدی

[گوشتو بیار نزدیک..به کسی نگو ولی دنبال من نیا..تا می تونی خودتو از من دووووور کن..آفرین]

نتیجه اش این میشه که مخت خرمیشه و میشاشه به همه ی افکاری که تا حالا پاره شدی تا بهشون رسیدی..

خسته شدی؟..........میدونم....کاری نکن فقط دستهاتو مثل منگلها تکون بده

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Mon 8 Jan 2007
اینو رو یه دیوار خوندم دیوار زشت و کهنه ای بود ولی با این جمله ارزش پیدا کرد چون هر وقت که از کنارش رد میشم با لذت دوباره می خونمش

نوشته بود:

"هر کس بر گذشته اش افسوس بخورد در گذشته یا صادق نبوده یا عاقل"

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Mon 1 Jan 2007
 هرگز از مرگ نهراسیدم اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

 

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

 

که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد.

 

 

                                         "ا.ش"

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Sun 31 Dec 2006
هانس زاکس در پرده سوم اپرای واگنر به نام ((آوازه خوان استاد نورنبرگ))میگه:

"که بدون قدری دیوانگی هرگز موافق نخواهید شد"

اما هر انسانی که میخواهد کامل شود به یه همچین جنون فراگیر به چنین سحاب حاجب و محافظ احتیاج دارد واسه همین ما امروز از کمال بیزاریم چون تاریخ رو از زندگی با ارزش تر می دونیم.یه کم دست از این تفکرات پوسیده برداریم .تا کی یه مشت مزخرفات به خوردمون بدن ما هم فقط نقش هضم کنندرو بازی کنیم.

خودتون خلق کنید

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Wed 27 Dec 2006
 بکت شخصاً از قبرستان‌ها بدم نمي‌آيد، هروقت ناگزير شوم به گشت و گذار بروم با کمال ميل در آن‌ها گردش مي‌کنم، و خيال مي‌کنم به گردش در قبرستان‌ها ميل بيش‌تري دارم تا در جاهاي ديگر. بوي نعش‌ها که از زير علف و خاک و برگ به خوبي مي‌شنوم برايم نامطبوع نيست. شايد يک‌خرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چه‌قدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي قلفة پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است.

 همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشم‌ها اندکي. رد پاها درهم ريختگي‌ها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنه‌ها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها  در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد.

                         -ساموئل بکت-

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Wed 27 Dec 2006
روزها پیاده روی فایده نداره صدا و نور و شلوغی مزاحم خیال بافی آدم

باید صبر کرد تا شب بشه

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Sat 23 Dec 2006

شاید خیالاتی هستم و می ترسم با پیدا کردن دوست مجبور باشم از خیال بافی دست بردارم

اما اگه دونفربه قیمت دوستی مجبور باشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن

بهتره تنهایی بشینن وفکر کنن به چیزهایی که دوست دارن

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  | 

Sat 23 Dec 2006

نگران نباش من حالم خوبه

قیافمو نگاه کن ببین شبیه چی شدم؟چشمام افتاده رو گونه هام با چوب کبریت باز نگرشون می دارم

مناظر روبروم تکراری شدن هیچ چیزجزابی واسه دیدن وجود نداره

افسرده نیستم،خسته ام           ناامیدم نیستم،همه راه هارو امتحان کردم

اسم خودکشی رو نیار که اصلاًَََ پایه نیستم

نه بابا کارازاین حرفها گذشته من که شخصاً تو 20 سالگی مُردم منتهی قراره 60 سالگی دفن بشم

خیالت راحت باشه فعلاً هستم فقط یه کم درک کن(حیف نمی فهمی)

نمیدونم چرا اینها رو گفتم شایدم بفهمی ولی بهر حال گفتم(nevermind)

لینک ثابت
 نوشته   توسط شاید خودم  |